" عید آمد و ما خانه خود را بتکاندیم "
در راستای خانه تکانیهای مرسوم دم عید لطفا از این تاریخ در این خانه را نزنید چون ما منزل تشریف نداریم![]()
به قول مامان علی مردان خان ما اعیان و اشجار از این تاریخ در منزلی با نام با کلاس یادگار دوست هستیم![]()
بزرگترین عموی من مدیر معروف دبستان های لاهیجان بود , که اوایل سالهای 60 رسما از آموزش و پرورش بازنشسته شد و بعد از چند سال با خانواده به لنگرود نقل مکان کرد. از این عمو تنها اینا رو میدونم که علاوه بر داشتن عشقی افلاطونی به زنش ,سینما و کتاب هم عشقهای دیگه زندگیش بودن. شاید چیزی شبیه سالواتوره سینما پارادیزو.
چند روز پیش فرصتی پیش اومد که من برای اولین بار شب رو منزل عموم بمونم و خب چون یه دختر عموی همسن و سال خودم هم دارم مثل همه دخترها موقع خواب شروع کردیم به حرف زدن از اتفاقهای روزمره و دیدن آلبوم عکسهای قدیمی جوانی عمو و زن عمو که بیشتر ژستهاشان شبیه عکسهای سیاه و سفید هنرپیشه های هالیوود بود.
زن عمو رو هیچوقت سرپا ندیدم. فکر می کنم زمانی که دخترعموم یکساله بوده زن عمو از نردبون میفته و قطع نخاعی میشه و از اون زمان تا زمان فوتش تو سالهای ۷۰ همیشه روی تخت می خوابه و عمو یک تنه ازش پرستاری می کنه. از زن عمو چیز زیادی یادم نمیاد. و هیچ وقت هم فکر نمی کردم بزرگ شدن تنها دختر بین چهار برادر بزرگتر از خودش بدون مادر چطور گذشته و چه جوری این دختر به چنین درک بالایی از زندگی رسیده .دختری متولد سال 61 با تجربه سخت زنانی که هم درس می خوانند و هم خانه داری می کنند.
توی اتاق دختر عموم یه صندوقچه قدیمیه که بیشتر مادربزرگها یکی از اونها رو توی خونشون دارن و معمولا پر از وسایلی که نباید جلوی چشم کسی باشه. انگار اون شب قرار بود خیلی از اسرار این خانواده فقط و فقط برای من باز بشه. از لباس عروس زن عمو که از سال 47 همونطور تمیز و تا خورده توی اون صندوق بوده تا دفتر املای کلاس اول پسر عمو ها که عمو با سلیقه نگهشون داشته و گذر زمان باعث شده بعضی از ورقهای کاهی اون دفترها خرده بشه و دفترچه خاطرات عمو در سال 43 و خاطرات ده روزه سفرش به مشهد برای ماه عسل در مرداد ماه سال 47 .
فکر می کنم به جز دختر عموم که اتفاقی این دفتر رو توی صندوقچه پیدا کرده باقی پسر عموها یا خبر ندارن یا خودشون رو به بی اطلاعی زدن ؛من تنها کسی از خانواده پدری هستم که چشمم به این نوشته ها افتاده. دفتر خاطراتی دقیقا با نام " یادداشتهای پراکنده " درست در سن و سالی که عمو همسن الان من بوده. اونقدر نوشته ها و داستانهای کوتاه عمو و نامه های عاشقانه اش از نظر نگارشی و ادبی قوی بود که گاهی ما ها شک می کردیم این نوشته ها کار خود عمو باشه تا زمانی که رسیدیم به نامه های عاشقانه عمو و زن عمو که سه سال قبل ازدواجشون برای هم نوشته بودند.
سعی کردم تا فردا بعد از ظهر که خونه عمو بودم بیشتر نوشته های عمو رو بخونم و می تونم به جرات بگم که اگه خاطرات سفر به مشهدش کتاب بشه کسی باورش نمیشه که اینها نوشته های یک نویسنده حرفه ای نیست. فاصله مسیرها- هزینه مواد خوراکی- توصیف دقیق و ریز اتفاقاتی که برای عمو افتاده- طنز زیرکانه ای که میتونم بگم مخصوص خانواده پدریه و عشق دیوانه وار عمو به خوردن خربزه در یکی از وعده های غذایش تو خط به خط این نوشته ها و خاطراتش به چشم می خوره.
بعد خوندن اون نوشته های دیگه نمیشد عمو را به صورت مردی که گذر زمان خمش کرده و کم حوصله اش کرده دید. عمو مردی بوده که فکر می کرده – عاشق میشده- می نوشته- و در نوع خودش فیلسوفی بوده .
اینکه چطور یک نفر با آن ذوق و حوصله تا این حد کم طاقت و خسته و بی حوصله شده را نمی دانم باید به جبر روزگار نسبت داد یا به حال و حوصله ای که دیگر برای عمو باقی نمانده و یا شاید به افسوسی که او به گذشته هایش می خورد !! خیلی مایلم نسخه ای کپی شده از نوشته های عمو را داشته باشم تا اگر فرصتی دست داد ناشر خوش ذوقی را برای چاپشان به صورت کتاب پیدا کنم. نمیدانم چرا این رسالت را بر دوشم احساس می کنم که نگذارم این نوشته ها به صورت ورق پاره های بی ارزشی در دست هر کسی ببینم. شاید با این بهانه می خواهم ترس خودم را از فراموش شدن و نادیده گرفتن افکارم توسط نسلی که هنوز نیامده پنهان کنم. نمی دانم!!
تابعد...
از وفا - دکتر زانیار و آریای عزیز ممنون که دعوتم کردند.
کتابهایی که نخوانده ام:
1-آرزوی خوندن کتاب سیمون بولیوارو باید به گور ببرم. هربار این کتاب رو باز کردم فقط بخش عاشقانه شو خوندم. نمیدونم از بین چندین کتاب تاریخی با جلدهای قطور چرا این کتاب 100 صفحه ای خوندنش برام فک بود.
2-کتاب ژان کریستوف رو که از پارسال زمستون از دانای کل گرفته بودم تا همین چند هفته پیش توی کتابخونه ام خاک می خورد جز تا صفحه 10-12 بیشتر جلو نرفتم.شرمنده خیلی سخت بود خوندنش. فکر می کنم از ترجمه اش بود.
3-از دولت عشق و چهار اثر از فلورانس اسکاول شین عین قورباغه بهم زل می زنن که بخونمشون ولی این دستهای ناتوان نمیرن نمی رسن به داد من که برم از توی کتابخونه برشون دارم و بخونمشون.با این کتابهای روانشناسی- ماورائی نمی تونم ارتباط برقرار کنم.
4- هرکاری کردم یکی از کتابهای هگل رو بخونم نشد که نشد.نکشیدم.بنابراین گذاشتمش کنار. یادم نمیاد اسمش چی بود.
5- سراغ کلیدر محمود دولت آبادی هم نرفتم چون مطمئن بودم خوشم نمیاد. صادقانه بخوام بگم حوصله اونهمه جلد کتاب خوندن رو نداشتم. گشاد بازیه دیگه
6- شوهر آهو خانوم رو نصفه خوندم باقیشو دادم یکی از دوستام بخونه برام تعریف کنه. راستش اون موقع یه کتاب بهتر دستم بود و چون این یکی خیلی آبگوشتی بود ترجیح دادم نخونمش
7- این کتاب دختری با گوشواره های مروارید هم پارسال خریدم ولی خوشم نیومد و نصفه کاره ولش کردم.نکیشد منو.
اما آهنگهایی که خیلی دوستشون دارم.
راستش با خیلی از کارهای شهرام ناظری بی قرار و مست میشم. با خیلیهاش بدون داشتن معشوق عاشق شدم. با خیلهاش زندگی کردم و با خیلهاش اشک ریختم.
1-یادگار دوست رو با هیچ چیز عوض نمی کنم. مخصوصا جایی که میگه: " از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم" فکر می کنم هرکسی قدرت درک این جمله رو نداره. حیرانی و یاوران مسم. که دیگه سماع و رقصه. مطرب مهتاب رو پره خاطره است از روزهای دانشجویی و رازهای دانشجویی.دل شیدا – حیرانی- و در گلستانه ووو
2- صدای بیژن بیژنی و آهنگ نوایی و نهانخانه دلش جدا منو مست می کنه. اونقدر صدای این بشر لطیفه و اونقدرکامبیز روشن روان زیبا آهنگ ساخته که محاله دچار رقص و طرب دربند بند وجودت نشی.
3-با اینکه با صدای شجریان نمی تونم ارتباط زیادی برقرار کنم ولی دیوانه آهنگ جان عشاق و بارانشم. آلبوم جام تهیش که منو ملنگ می کنه مخصوصا اولش که میگه: پر کن پیاله را کاین جام آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد.
4- معین یه شعری داره به اسم بی بی گل که باهاش کلی خاطره دارم. یه بخشی از زندگی من توی روزهایی که با گروه کوهنوردی میرفتیم کوه با این آهنگ عجین شده مخصوصا اینجاش که میگه بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن/ بزار سر رو دوشم سایه تو تاج سرم کن / همینجور الکی دلم قیلی ویلی میره. انگار که کسی هست که باید اینا رو بهش بگم.
5-از تابستون که با محسن نامجو آشنا شدم یکی از آهنگاش بدجور احساست منو عریان کرد و دوسه بار ی روحم رفت به جاهایی که سالها بود زنانگی را پشت درهای محکمش مخفی کرده بودم. احساس می کنم با شنیدن صدای سه تار این آهنگ دلم زخمی میشه. زخمی که از دردش لذت می بری . بیا بیا که نگارت شوم بیا/ ببین ببین که شکارت کنم به غمزه و گویم اوو /.بگو بگو که چه کارت کنم بگو . خدارو شکر که تنها یک نفر دید که موقع شنیدن این آهنگ کجا رفتم و چه حالی شدم.
6- بعضی کارهای مهستی و هایده رو دوست دارم. از این شعرش خیلی خوشم میاد. خدای سرای مبت کجاست؟ من آواره ام شهر الفت کجاست ؟کسانی که از عشق دم می زنند چرا بین مارا بهم می زنند.
7- مثل همه دوره ای به بعضی خواننده ها گیر دادم. داریوش با بمان مادر . پریا – وقتی که دل تنگه فایده ش چیه آزادی؟ سال 2000- و این اواخر شام مهتابش اصلا این بشر آهنگ بد نداره. ابی و آهنگهای جینگول مستونش دل تنگگگگگگگگگگگگم و آهو هنوز نفس داشت. خلیج فارس و .... این آلبومهای چند سال اخیرش چیزی در حد فاجعه بوده. شرمنده اخلاق ورزشکاریتون بعضی از آهنگها رو بدون توجه به شعرش به خاطر قریدنش دوست دارم. بعضی کارای شهرام شب پره. آقا با این خانوم اجازه؟ آخه من عاشقم. یا وقتی میاد تو کوچه ها/ صف میکشن هزار هزار/ پسرای محله مون یکی یکی پشت دیوار چی بود؟؟؟ ماها توی اون دوران راهنمایی فکر می کردیم یکی از سیارات کهکشان راه شیری رو فتح کردیم وقتی کاستش دستمون رسید.هرچند از اندی خوشم نمیاد و به قول بوبو صداش شبیه خربزه فروشهاست ولی چون با این آهنگ اندی خاطره نوستالژیک دارم همیشه گوش میدمش. (مهم تو بودی عشق من نه قصه شکستنم)
چیه خب؟ آدم یه زمانایی جوادیسمش گل می کنه. در ضمن چون چیزی خاطرم نبود آب بندی کردم این آخری رو.
آهنگهایی که ازشون بدم میاد.
1- تمام خواننده هایی که نیوشا دوستشون داره و شعراشون رو گوش میده. ( فکر کنم این خودش به اندازه هفتاد مورد باشه)
هرچی خواننده رو حوضی- خط کناره- کاباره لاله زار و شکوفه نو هست این بشرآهنگاشون رو هم داره هم روزی 6000 بار گوش میده. چیزی در حد دیدن ملک الموت در من و بوبو اتفاق میفته و حالتی بین سردرد و تهوع همراه با دل پیچه شدید در خودمون احساس می کنیم از عباس قادری- مرتضی احمدی و جلال همتی و جواد یساری و... بگیرتا الی ماشاء الله
2-از حبیب. این آدم هم خودش هم صداش عین مادر مرده هاست. جدا گوش کردن به صداش باعث سوء هاضمه در من میشه
3-این آهنگ پریوش چه بد کرد شور کرد همه رو در به در کرد رو کی خونده ؟ بدجور مور مور میشه تنم.آدم تمام اموات و رفتگانش رو جلوی چشمان مبارکش می بینه.
4- از این گروه متالیکا و هرچی خواننده اون سبکیه حالت تحمل بهم دست میده. جدا این نوع موسیقی و آهنگ روی اعصاب نداشتم اسکیت میرن.
5-از سیاوش قمیشی. از بس که این جک و جوادها شبها تو کوچمون مست و ملنگ عربده کشیدن و شعراشو خوندن من حالم بد میشه آهنگاشو گوش کنم. ولی بی تعصب بخوام بگم آهنگ تصور کنش معرکه بود.
6- شرمنده ولی از صدای عبدالوهاب شهیدی بچه بودم خیلی بدم میومد. بعدها هم که بزرگ شدم نرفتم سراغش تا خودمو تست کنم.
7-راستش آهنگهای لس آنجلسی رو اصلا نمیشنوم. گوش میدم ولی نمیدونم چی می خونن. بعضی از آهنگها رو هم صرفا بخاطر رقصیدن گوش میدم. چون این خواننده های جدید تاسیس رو نمی شناسم زیاد آهنگ بدی تو خاطرم نمونده.
پ.ن : این دوستان رو دعوت می کنم. امیر – سیامک- روح سرکش-اقلیما-محسن
تو فارغي و عشقت بازيچه مي نمايد تا خرمنت نسوزد احوال ما نداني
كه معناي چارواداري اش اين است كه بعله... همان كه دانم و داني . ( از باب كاستن از مجهولات رو به ازديادتان بايد عرض كنم كه "خرمن سوزي" اصطلاح مؤدبانه تر همان عبارتي است كه امروزه افرادي كه خواهر و مادر درست و حسابي ندارند به نحو ديگري آن را به كار مي برند, ليكن چون قديميها مؤدب تر از بشر كنوني بودند مثلآً مي گفتند" چون خواجه حسن ميمندي از وزارت برافتاد خرمنش سوخت". (اين دفعه حق با شمااست .خودم هم ماتم كه اين سينه چطور اين همه علم را در خودش جا داده ؟ .به هرحال بهقول همشهريهاي ما "بودور كه واردور" و كارياش هم نميشود كرد.كار خدااست , ديگر)
بعله, داشتيم مي گفتيم .جزء دوم همين اصطلاح تحصيل است كه فراهم آوردن و بهدست آوردن و درس خواندن باشداست. يعني با اين حساب, فارغ التحصيل يعني كسي كه دانشي به دست آورده و يااز دانش آموختن آسوده شده. براي چه بيخودي سرتكان ميدهيد؟. اگر اين طور بود كه ديگر اين همه قصهي حسين كرد لازم نداشت.قضيه از بيخ با توهمات سركار فرق دارد.
حالا فرضاً كسي كه از علي آباد كتول يا ابركوه يا خوراسگان يا قرچك ... فارغ التحصيل فيزيك شده چه علمي كسب كرده؟مدير گروه فيزيك آنجا ورنر هايزنبرگ بوده يا ماكس پلانك؟ يا مديرگروه شيمي اش لاوازيه بوده كه علمي به اين فارغان تزريق كرده باشد؟ اصلاًدر علي آباد كتول علمي پيدا مي شود تا اشاعه داده شود؟ حالا بجنبيد برويد سر كوچه نانتان را بخريد تا بعد خدمتتان عرض كنم.
نانوايي خلوت بود؟ زود خودتان را رسانديد .خوب, مي دانيد كارمندان دولت چند رقم مداخل دارند؟ حقوق و اضافهكار و حق اولاد و حق عائلهمندي و مأموريت( نشسته و ايستاده و دراز كش) و عيدي و طرح تمام وقت و حق برجستگي و حق مديريت و حق فني و" حسن انجام كار و حسن انتخاب و پاداش( اعم از حلال و مكروه و حرام) و غيره و غيره كه فعلاً در خاطرم نيست. هركارمندي بسته به ميزان تقرب به ولينعمت خود اين مزايا را كم و بيش به دست مي آورد. يا تحصيل مي كند. معناي تحصيل كه خاطر مباركتان هست؟ يا نكند برايتان صرف ندارد وآلزايمر مصلحتي گرفتهايد؟( راستي , يك چيزي يادم آمد., نمي شود به جاي اصطلاح بيمزة موشمردگي, آلزايمر مردگي گفت؟ من خيلي ها را در اين مرز پرگهر مي شناسم كه خودشان را هم به آلزايمر مي زنند هم به مردن ). حالااينها چه ربطي به فارغالتحصيلي دارد؟ آخر دندان روي جگر بگذاريد. اگر نداشت كه من وقت عزيزم را بيجهت براي شما تلف نمي كردم.
بازنشسته يعني چه؟ يعني دوباره نشسته؟ اولاًننشسته و او را سرجايش نشانده اند.في الواقع بازنشانده است. اين از اينش. ثانياً, دفعهي اول هم كه نشسته بود به خودش يا اوليا اش مربوط بود.پس با كلمهي "باز" منت بيخودي سرش مي گذارند. باقي اوصاف هم مانند با تجربه و كارآزموده و كاركشته و غيره و غيره تعارف آب حمام است.( فعلاًوقت ندارم اين يكي رامعناي كنم. مگر پدر بزرگ و مادربزرگ فقط براي بادكردن بادكنك است؟).آدم باز نشسته از همه مداخل ياد شده به حقوق صرف اكتفا مي كند و به جاي پاداش و حق برجستگي و اضافه كار مقطوع و مإموريت و غيره و غيره, حقوق خشك و خالي دريافت مي كند و درعوض تا دلتان بخواهد داء الفيل و نزفالدم و باد نزله و سلسله بول و مشمشه وقولنج مي گيرد. يعني از همهي چيزهايي كه در زمان شاغل بودن" تحصيل" مي كرده "فارغ " شده و ديگر به تمام معنا فارغالتحصيل مي شود..
حالا اين آدم اگر بد شانس باشد كه بايد علاوه بر خرج كور و كچل هاي خودش, جور داماد و عروس و مادرعروس وبرادر داماد و پدر عروس و مادر داماد را هم بكشد و اگر خوش شانس باشد كه روزي ناخبر كف صابون توي حمام ليزش مي دهد يا پاروي نانواي سركوچه وسط دعوا به كلهاش مي خورد و يا برف مغز دار آجري به ملاجش اصابت مي كند و يا موقع تميز كردن كنتور با شلنگ آب, مرغ روحش از اين خاكدان پرواز مي كند و به ملاء اعلا مي رود و به معبود خود كه همان مدير كل تازه درگذشتهباشد, مي پيوندد و خلاص.
ها, تازه تازه دارد دوزاري شما مي افتد كه وقتي شاملو مي گويد : هرلغت/ چندانكه بر مي آيدش از نام/ دوشيزهايست/ شوخ و دلارام يعني چه. و چطور دوشيزه شوخ و دلارام به مرور زمان به عفريتة بد عنق هافهافو تبديل ميشود.كه درمورد اصطلاح ما ديديد كه شد.
تنبل شدم در نوشتن. نه اینکه حرفی یا موضوعی برای نوشتن نباشه که اتفاقا حال و روز این روزهای من پر از حادثه و دغدغه ریز و درشته که میشه نوشت و پستی از توش در اورد .اما چون تصمصم گرفتم اینجا رو مکانی نکنم برای نق زدن این مدت یبوست فکر خودخواسته گرفته بودم.
همیشه وقتی فشار به آستانه صبرم میرسه و گاهی هم از اون حد میگذره , نوبت به تصمیم گیری میرسه و باید هرچی وابستگی و تعلق خاطر رو برای مدتی بذارم کنار و به هیچ چیز احساسی که باعث میشه که من در وضعیت غیر متعادلی درجابزنم یه خط بکشم و برم مسافرت. سفر همیشه برای من پر از کشف خودمه.روزهای قبل و بعد تولدمبه مفهوم واقعی کلمه بد بودن . دچار چنان سر گشتگی و گمگشتگی عجیبی شده بودم که دیگه جایی برای تعلل نبود. باید میرفتم و تصمیم می گرفتم چی می خوام و می خوام چه طوری زندگی کنم؟؟؟؟. یک آن گذر زمان رو نزدیکتر از اونی که هست حس کردم.و الان می تونم بگم که این روزها یک مرتبه بزرگ شدم.
وضعیت شرکت تو بدترین حالت ممکن خودش بود. ومنم با یه جر و بحث درست و حسابی و اعصاب خردی بعدش قبل از بارش برف از شرکت اومدم بیرون. بنابراین دغدغه کار و عمری که توی این مدت به پای اون شرکت گذاشته شده بود میرفت زیر سوال. اینکه توی این هفت ماه چرا من یه خط در میون نوشتم و غیبم میزد دلیل بسیار زیادش همین جروبحثهای مکرری بود که من و مدیر شرکت مدام باهم داشتیم که یکی دوبارش تا حد گرفتن قلب اون و گریه کردن من ختم به خیر شد. بالاخره هرکی یه زمانی باید این جام شوکران (غلط کردم) رو بنوشه. ماهم با کمال افتخار نوشیدیم.
این زندگی بی عاری برای مدتی باعث شد که کمبود خوابم جبران بشه و خودم رو آماده کم برای کار جدیدی که احتمالا درباره اش می نویسم . فعلا این روزها در حال دو کارم یکی کمک به تحقیق دختر عموم که برای نوشتن تز دکتری بهداشت خانواده خودش داره روی عادات غذایی مردم گیلان تحقیق می کنه و بنده کاغذ و قلم به دست از این خونه به اون خونه فک و فامیل میرم و درباره میزان مصرف غذاهای سرخ شده و نمک سود شدشون سوال می پرسم و یادداشت بر میدارم.
دوم هم رفت و آمد به کارخونه جدیدی که قراره به زودی توش کار کنم و صحبت با مدیر اونجا .از این به بعد اگه برای جشنی یا خیرات رفتگانتون به ظروف یکبار مصرف نیاز داشتید یه ندا به من بدین. در خدمتیم.
پ.ن: از تمام دوستان نازنینی که با تماس تلفنی- اس ام اس و نظرات آشکار و خصوصیشون زندگی رو برای من جالبتر کردن یک دنیا ممنونم. تنها چیزی که باعث میشه اینجا رو حفظ کنم وجود شما عزیزانه. اینو با تمام وجودم میگم و از داشتن دوستان خوبی چون شما به خودم می بالم. بله حتی شما دوست عزیزی که یواشکی اینجا رو می خونی و من حست می کنم
. دوستون دارم
تابعد...
چقدر باید ساده باشم که فکر کنم عمر رفته را می توانم با ترفندی دوباره از سر بگیرم ! شاید بتوان موهای سپید را با رنگ سیاه کرد , یاحتی چین و چروکهای پوست را به کمک آرایش از دید دیگران دور نگاه داشت. اما به راستی توان آن را خواهم داشت به همان سالهای کودکی که غصه شان را می خورم بر گردم؟؟
بیش از ربعی از راه را رفته ام . نمیدانم سرانجامم چه خواهد شد ؟ به کجای خواهم رسید ؟ و چگونه خواهم زیست؟ آمده ام به جهانی که به گمانم تمامش حقه ایست به بزرگی خود این جهان.
بیش از همه از خود گله دارم که این روح نا آرام را مدام می رنجانم و با امیدهای واهی کودک درون را به فرداهایی که نیامده حواله می دهم , که شاید باقی راه, جور دیگری طی شود!!!کسی چه میداند؟
چیزی به 30 باقی نمانده . تنها 2 سال دیگر باقیست. مرزی که برایم همیشه طعم سالهای پختگی را می دهد. کودکانه با خودم کلنجار می روم که آیا می شود امسال همان اتفاق نیفتاده بیفتد و چشمانم از پنجره خوشبینی به جهان نظاره گر باشد و تنها برای یکبار هم که شده باور کنم که بی دلیل به این دنیا نیامده ام و هدفی که می خواهم درست همان چیزیست که برایش زاده شده ام؟؟ انسان بودن و انسانی زیستن.
فردا 28 ساله می شوم همین
تا بعد....
خداوند سبحان امسال هم مثل سال 83 تمام خوان نعمتش را یکجا روی سر مردم رشت خالی کرد و ما موندیم حیرون که چه طوری اینهمه نعمت رو تو سوراخ سنبه های شهرمون جا بدیم. نه اینکه آدمهای ناشکری باشیم ها ، نه به جان عزیزتان!! اما وقتی برفی رو سرمان خراب میشه که اگه آب بشه برابر سرانه ریزش سالانه باران تو کل کشوره اونوقت مثل من انگشت حیرت به دهان می بری و مثل عباس قادری یا چه میدونم جواد یساری میگی ( حیروووون موندم)![]()
باریدن این برف خیلی چیزهای جالبی داشت که اگه کمی حال و حوصله و دل و دماغ داشتی نمی تونستی به آسونی از کنارش بگذری. مثلا وقتی طبق معمول انگشت روی احساسات مردم میذارن و یه شعار همگانی میدن که مردم غیور لطفا کمتر گاز مصرف کنید مردم هم چنان صرفه جویی می کنند که به اندازه 3 میلیون متر مکعب گاز کمتر از سالهای گذشته مصرف میشه . چه طوری؟ فکر کنم خاله بنده به تنهایی رکورد دار باشه. اونقدر صرف جویی کرد که ماها تو خونه اش با پالتو و دستکش می نشستیم. ما اینیم![]()
یا مثلا وقتی اداره ارشاد و شورای شهر یه مسابقه مجسمه های برفی برگزار می کنند کل ملت رشت سعی می کنند تمام هنرهای تجسمی –تخیلی- معماری –مهندسیشون رو به کار ببرن و بزن رو دست میکل آنژ و به نوعی یه دهن کجی بزرگ بکنند به اون مجسمه داوودش. باور نمی کنید ؟ مسخره می کنید؟ شک کردید؟ کافیه رو لینک مجسمه های برفی یه کلیک کوچولو بکنید تا ببینید که ما ملت همیشه در صحنه چه هنرها که نداریم.( به اون توالت فرنگی و مستراح سنتی و آفتابه توجهات لازم را مبذول فرمایید.)![]()
شهر به حالت عادیش برنگشته ولی این وسط استاندار تازه رشت حرف اول و آخر بحثهای شبانه شده بود و مطمئن هستم خیلی از نگاهها رو به سمت خودش جلب کرده. استاندار سابق که نزول اجلال فرموده بودند در یک اقدام غیر منتظره تمام دستگاههای برف روبی نظیر بلدوزر رو به استانهای همجوار فروختن . وقتی سال 83، 2 متر برف رو سر ملت ریخت هیچ دستگاهی توی رشت نبود و اوضاع بدجور از کنترل خارج شد. این یکی چون داشت کار خودشو انجام میداد ملت فکر کردن که عجب!! این یارو چقدر وظیفه شناسه!!!. یه جورایی ملت اون سال مرگ رو به چشم خوشون دیده بودن حالا به تب راضی شدن.
ماهم خوبین. به لطف دعاهای شبانه روزی شما ( تیکه بودا) . چنان کته کله شدم و پشتم باد خورده که فکر می کنم تا آخر زمستون مبتلا به زخم بستر بشم. از بس که این مدت کمبود خوابم رو جبران کردم. این وسط بوبو هم مرتب کنترل می کرد که احیانا دم رادیاتور تخم نذاشته باشم.فردا هم جهت پاره ای چتر بازیهای مبسوط و دیدن دوست و استاد عزیزی دارم میرم تهران .
پ.ن خصوصی1: می تونم به خودم غره بشم که بهترین دوستان وبلاگ نویس رو دارم. از نگاهی نو عزیز یک دنیا ممنون که با حوصله و لطف بی اندازه اش بوبو رو بهتر ترجمه کردن اصطلاحات کتابش کمک کرد و ایمیلهای منو بی جواب نگذاشت. ممنونم عزیز
پ.ن خصوصی 2: امیر جان من نمیدونم به درگاه خداوند چه گناه بزرگی رو مرتکب شدی که من جزء خواننده های وبلاگت شدم ؟ لطفا به سوالات زیر جواب بده.
مرتکب قتلی شدی؟
بچه سرکشی هستی؟
حرف بد میزنی؟
هیچکدام؟
بابت طراحی زیبایی که انجام دادی و وبلاگ ما رو دچار یک دگرگونی خاص کردی یک در دنیا صد در آخرت اجر ببری فرزند. ممنونم که همه خرده فرمایشات بنده رو با مهربانی خاص خودت انجام دادی. الهی امیدوارم همه خواننده های وبلاگت مثل من بچه پرو باشن. ![]()
برمی گردم ان شاء الله
تا بعد...
خودم رو آماده کرده بودم که یه پست درباره غیبت صغریی که داشتم بنویسم که متاسفانه این برف سنگین نذاشت و دیدم حیفه شماها رو از اخبار اینور آگاه نکنم، به جرات می تونم بگم تا الان یه 50-60 سانتی برف باریده و اگه این بارش همچنان ادامه پیدا کنه که گفتن می کنه اون ماجرای برف سهمگین چند سال پیش رشت دوباره تکرار میشه. خوشبختانه اینبار فرمانداری و شهرداری و نیروی انتظامی کمی غیرتمندانه تر کار انجام دادن و خیابونهای اصلی رو کمی برفروبی کردن. اما اگه فکر می کنین خطری تهدیدمون نمیکنه سخت در اشتباهید.چون تا الان راه شفت به رشت و و سیاهکل به رشت بسته است.
1- مردم رشت چشاشون ترسیده واسه همینه تمام نانوایهای سطح رشت غلغله است. خوار بار فروشیها- کفش فروشیها- نانوایها- روسری و شال فروشیها و داروخانه ها عمده مغازه هایی هستن که بازن .باورتون نمیشه این چکمه پلاستیکیهایی که کسی محلشون نمیذاره رو الان چه جوری با حلوا حلوا می فروشن!!!
2- امروز که اتوبوسرانی مردم رو مجانی سوار می کرد اما به گزارش خبرگزاری بر و بچه های خودمون کرایه های ماشین بالا رفته بود و ملت داشتن توی این بازار آشفته حسابی دزدی می کردن.
3-چند سال پیش پارو کردن بالا پشتبومها سوسول بازی بود و کسی پول نمیداد به این برف پارو کنها. اما خود آپارتمان سه واحدی ما 80000 تومان بابت پارو کردن برف سقفش داد. چون چند سال پیش ملت از سر تنبلی برفا رو جمع نکردن و سقف خیلی از خونه ها ریخت پایین.
4- نمیدونم چی چیک وزارت صنایع به کارخونه دارهای شهر صنعتی هشدار داده که حتما برف سقفهای سیلوهاشون رو پاک کنن . خیلی از کارخونه ها که از برف چند سال پیش آسیب دیدن؛ هنوز افتتاح نشدن. برای این اقتصاد بیمار شهر رشت تعطیل شدن کارخونه های جدید یه فاجعه است. در حد چرنویل.
5-مسخره نیست مملکتی که خودش گاز و برق صادر می کنه مشکل قطعی گاز و برق داشته باشه.چند روز پیش اداره گاز به بیشتر شماره های همراه رشت اس ام اس داده بود که شهروند گرامی در مصرف گاز صرفه جویی کنید وگرنه باشما فلان کارو می کنیم و ..... حالا شما حساب کن با این سرمای استخون سوز پدر بزرگوارت جو گیر بشه و نذاره شومینه روشن بشه و مجبوری عین اسکیمو ها به سنگینی پوست یه خرس قطبی لباس بپوشی.
6- جهت کنجکاوی و برف بازی و مثلا خرید نون از خونه با دوستم زدم بیرون تا واسه پست امشب گزارش زنده تهیه کنم. از این ملت رشت شنگولاسکی تر من جماعت ندیدم. اگه فکر می کنید از غصه خودشون رو تو خونه حبس می کنن باید بگم شرمنده. این وسط حالی می برن این دخترا و پسرا که به بهانه برف بازی به دوست پسراشون میگن بیان طرقای محله شون و د برف بازی کن. من این کارو نکردما الکی به من تهمت نزنین!!!ولی کمی حسادت کردم. دروغ چرا![]()
7- یه کار خفن کردم به قول بزرگ مرد کوچک در حد تیم ملی. هیچی توی این سوز و برفی که داشت به شدت می بارید رفتیم بستنی فروشی و بستنی خوردیم. فکر کن ملت داشتن سگ لرز می کردن ماها شال و کلاه به سر عین این تروریستهای انتفاضه فقط دوتا چشمامون معلوم بود داشتیم بستنی می خوردیم.کلی هم متلک شنیدیم. ولی حالی داد اساسی.به جرات می تونم بگم خوشمزه ترین و پر خاطره ترین بستنی خوردن من بود.![]()
8-کلی هم این وسط با ژشتهای مختلف از خودمون عکس گرفتیم. اومدیم دم خونه دوستم دیدیم یه کپه برف دست نخورده داره چشمک میزنه هیچی خودمون پرت کدیم تو برف و طاق باز خوابیدیم که دوستمون عکس بگیره یهو بابای دوستم مارو تو اون وضعیت می بینه. بیچاره پیرمرد ازشدت خنده رفت تو خونه چون من همینجوری دست و پا دراز و طاق باز داشتم باهاش سلام و عیلک می کردم.
9-بخاطر دیوانه بازیهایی که در اوردم از بس آب توی چکمه ام رفته بود که فکر کردم حتما قانقاریا می گیرم. می ترسیدم عین این فیلمهای تخیلی همچین جوراب رو از پام دربیارم چندتا از انگشتام هم بریزن بیرون .
10-الان سالمم. توی برف گیر نکردم. خونمون مجهز به اینترنت- برق –آب- تلفن و گازه. اما اگه تا چندروز دیگه سر و صدایی از من نشنیدید بدونید که بالاخره همه یه روزی میرن و ماهم رفتیم.![]()
زت زیاد
بعد نوشت: اینم عکس آدم برفی ۱.۵ متری ما که خیلی از عابران گذری باهاش عکس گرفتن.اون ماشین پشت سر آدم برفی الان کاملا زیر برف دفن شده. ارتفاع برفم به ۸۵ سانت رسیده. ولی ما همچنان زنده ایم![]()
.jpg)
من معمولا خوابهاي عجيب زياد مي بينم و خب اگه بخوام معاني خوابهايي رو كه ديدم از توي كتابهاي تعبير خواب " ابن فلان " پيدا كنم چيز به درد بخوري ازش در نمياد. بنابراين اين قسم خوابهامو براي عموي روانكاوم تعريف مي كنم و خب هميشه هم شگفت زده ميشم، چون ذهن من هرچقدر توي بيداري تحت كنترلم باشه ، شبها موقع خواب به هيچ وجه از من اطاعت نمي كنه .بنابراين از كنار خوابهاي نامفهومم خيلي راحت نمي گذرم. اخير خواب عجيبي ديدم كه هم خود خواب و هم تعبيرش برام شگفت انگيز بود .
چند روز پيش خواب ديدم " خداوند به شكل پيرمردي با ريشهاي بلند و لباسي كاملا پاره و كهنه روي تپه اي ايستاده بود و يك عصا توي دستاش گرفته بود. خدايي كه ديدم به نظرم تلفيقي بود از نوح و موسي . خدا به ماهايي كه زير تپه جمع شده بوديم و نگاش مي كرديم ، مغضوبانه دستور ميداد كه حمد و ستايشش كنيم، و جهت تاديبمون ما رو به موجوداتي عجيب و غريبي تبديل كرد. بعد يه مدت خداوند بالاي سرم مياد و به من دستور ميده كه حمد و ستايش كنم و جلوي پاهاش سجده كنم. جالب اينجا بود كه توي خواب مرتب با خودم كلنجار ميرفتم كه اگه اين خدا باشه كه خب ايراد نداره ستايشش مشكلي نداره ولي اگه اين خدا نباشه من ستايشش نمي كنم. من ستايشش نمي كنم.
خداوند براي مدت 40 سال ما رو به همون صورت موجودات عجيب و غريب نگه ميداره و توي اين فاصله يك سري معجزه هم نشونمون ميده. مثل برفهايي كه توي هواي آفتابي سراسر دشت رو پوشوندن و يا سنگهاي آتشيني كه از آسمون به صورت تگرگ رو سرمون مي بارند و ماها براي فرار دنبال سر پناه اينور و اونور مي دويديم. بعد اين 40 سال خداوند دوباره ما رو به همون سن و سالي كه بوديم بر مي گردونه، بدون اينكه توي اين مدت تغييري توي چهره امون رخ داده باشه .يعني من دوباره 27 ساله ميشم."
خب عمو برام تعريف كرد كه اين خداوند همون پدره كه دو خصوصيتش توي اين خواب بيشتر از چيزاي ديگه بروز پيدا كرده صبر نوح و خشم موسي و اين پدر براي اثبات بر حق بودنش انتظار داره كه تو بپذيريش و اون رو قبول كني و اين جريان به صورت يك سري كشمكش ( همون معجزات) بين شما اتفاق ميفته و تو مرتب توي اين مدت با خودت كلنجار ميري كه آيا اين پدر قابل ستايش و احترام هست يا نه؟
در نهايت چيزيكه اتفاق ميفته رهايي از اون درگيريهاي هميشگي پدر و دختر و نهايتا انسان شدنه. يعني چيزي شبيه رستگاري. ( اونجايي كه من دوباره 27 ساله ميشم).
خب بخش عمده اين خواب به رابطه من و پدرم بر ميگرده و جالب اينجاست كه اخيرا ماها هيچ درگيري كلامي يا رابطه پر تنشي نداشتيم ولي چيزيكه هميشه توي ناخودآگاه من وجود داره و من سالهاست باهاش درگيرم همون " انتظار مورد قبول بودن " از طرف اونه. خنده داره بگم توي اين سالها هيچ حرفي مبني بر رضايت از داشتن فرزندي مثل من از دهنش نشنيدم ؟ يا اينكه از توي چهره يا چشماش تاييدي نمي تونم پيدا كنم كه دلم روخوش كنه؟ راستش اين موضوع هميشه منو آزار ميده ولي نه اونقدر كه زندگيم مختل بشه يا افسردگي بگيرم. ولي اين چيزيه كه هست. جلوي خوابهامو كه نمي تونم بگيرم .
پ.ن : بابت نظرات مفصل و با حوصله شما توي پست قبلي خيلي ممنونم. سعي كردم به بيشترشون جواب بدم.
تا بعد...
آقاي ف معتقد بود مردها داري يه نقص ژنتيكي هستن و توجه به زنهاي ديگه تو محدوده اين نقصشون قرار مي گيره. اما من و آقاي خ هردو بر اين اعتقاد بوديم كه اين توجه به غير همجنس در همه وجود داره و زنها به خاطر سركوب خيلي از احساسات – واكنشها و عكس العملهاي موجودي كه در برخورد با مردها پيدا مي كنن به مرور به تك همسري يا صرفا توجه به يك مرد بسنده كردند و خب اين توجهات يك سويه يا به عدم رضايت طرفين مي انجامه يا به مرور زمان كيفيتش دچار تحليل ميره. چون بيشتر خانومها در بيان نيازهاشون دچار يك سردرگمي يا خجالت يا چيزي از اين دست ميشن كه متاسفانه چندان خوب نيست.
چيزيكه هم من و هم آقاي خ بهش اعتقاد داشتيم اينه كه ازدواج نبايد اونقدر تعلق در طرفين به وجود بياره كه مانع از آزادي شخصي ديگري بشه. مسخره است آدمها بخاطر دوست داشتن شريك زندگيشون چنان بندي به پر و بالهاي اون شخص بزنند كه طرف گاهي از شدت عاصي شدن به كسي غير از همسر خودش توجه كنه. و حالا اگه اون شخص به زني يا مردي غير از ماها توجه كنه معنيش خيانته؟ و چرا اينقدر خانمها در برخورد اين مساله حساسيت نشون ميدن و آِيا همه آقايون اين نوع ارتباطها رو از همسرانشون دريغ مي كنن؟ و توجيهاتي كه اين وسط هركسي براي اون ديگري مياره به نظر اغلب خودخواهانه نيست؟!!
اما چيز جالبتري كه وجود داره اينه كه نقش زنها به مرور به خاطر اجتماع كمرنگ شده وگرنه كمتر زني از تجربه احساسي بدش مياد. كيه كه دوست نداشته باشه خودشو در برخورد با جنس مخالفش بشناسه؟ كيه كه دوست نداشته باشه احساسش رو براي دوست داشتنيهاش خرج كنه و آيا حضور يك شخص به اسم همسر يا دوست يا رفيق اجتماعي يا حتي معشوق بايد مانع اين اتفاق بشه كه من ازدوستي با آدمهاي ديگه و تجربه كردن دست بكشم؟؟؟؟ وآيا تنها يك نفر توي اين جمعيت چند ميليارد نفري مي تونه تمام نيازهاي منو بر طرف كنه؟
چه چيزي به من زن يا به توي مرد اين حق رو ميده كه به صرف عاشق بودن از شريكمون بخوايم كه معشوق كس ديگه اي نباشه؟ و چه چيزي معشوق يا معشوقه بودن رو براي ماها تعريف مي كنه؟ و آيا تمام اين ارتباطها الزاما به رابطه اي از نوع فيزيكش كشيده خواهند شد؟ و به نظرت اين تعاريفمون از اين كلمه نيست كه باعث درگيري و مجادله هاي لفظي پياپي ميشه؟
اينهمه حساسيت و وسواس و كنجكاوي توي ارتباطهاي شريكمون به نظر التماس براي نگه داشتن اون شخص نيست؟ و آيا تنها تك همسري بودن به اين معنيست كه من زن ، بايد تمام حجم احساسم رو بايد براي اون آدم خرج كنم؟ و اين بايدها و نبايدها اصلا حد و مرزي مي شناسه ؟ و اگه احساسات آدمي براي چند نفر خرج بشه آيا اون شخص مي تونه اعتراضي بكنه؟ و آيا لزومي داره كه شريكت رو از نوع و كيفيت دوستيهات مطلع كني ؟ و يا لازم ميدوني كه از ابتدا با دوستت يا همسرت درباره نوع زندگيت حرفي بزني؟
آقاي ف اعتقادش بر اين بود كه بايد براي معشوق داشتن اوضاع كنونيت رو بسنجي و ببيني آيا به مرور باعث اختلال توي زندگي شخصيت ميشه يا نميشه و من و آقاي خ فكر مي كنيم كه لزومي نداره براي داشتن معشوق اينقدر سختگيري كنيم. چون معشوقي كه ما متصور شده بوديم صرفا آدمي بود كه بيشتر بخش رواني زندگي رو كامل مي كنه و نهايتا باعث كامل شدن رابطه اصليت ميشه بدون اينكه آسيبي به تو يا خودش برسونه، درست مثل اغلب دوستاني كه بنابه دلايلي دوست صميمون محسوب ميشدن ولي با گذشت زمان كيفيت اون ارتباط تغيير كرد.
اين تعريف من و تو نوعيه كه معشوقه بودن يا معشوق داشتن رو توجيه مي كنه و به نظر ميرسه اغلب آدمهايي كه دور و بر خودمون مي بينيم حتي خود ما زمانهايي رو كه براي شخص ديگه اي غير از زنان- شوهران و يا دوستانمو ن صرف مي كنيم و با اونها مي خنديم. حرف مي زنيم و يا حتي درد و دل مي كنيم به چنان آرامش قابل قبولي در برخورد با همسران- دوستان و ... مي رسيم كه فكرشو هم نمي كرديم و كجاي اين ارتباط هاي دوستانه بايد بد باشه كه اينهمه در برابرش مقاومت مي كنيم ؟ و چه كسي اين بد بودن رو مي تونه منطقي توجيه كنه؟ و اين توجيهات بيشتر بر پايه احساسات نيست؟ و اينكه چه چيزي ياعث ميشه ما خودمون رو از اين قاعده مستثني مي كنيم كه با اعتقاد بگيم : " نوع دوستي ما فرق داره " ؟؟
وقتي خوب به اين نوع ارتباطها فكر كنيم به يه دور تسلسل واري ميرسيم كه فقط و فقط يه مشت توجيهات شخصيه و اين فقط و فقط خودتي كه مي توني توي بازه زماني محدودي كه در اختيار داري تمام وقتت رو براي يك شخص صرف كني يا انتخاب كني كه چقدر وقت مي خواي براي شناخت خودت بذاري و اين وسط چه سهمي از احساساتت در ازاي خرج چه چيزهايي مي تونه به تو و زندگيت كمك كنه؟ و اين باورها و اعتقادها قديمي كي و چي وقت و به دست چه كساني قراره ريخته بشه و بهاي اثبات اين موضوع چقدره ؟؟؟؟ كه: "وجود آدمهاي ديگه تو زندگي يك شخص اصلا خيانت محسوب نميشه ،بلكه تلاش يك آدمه براي شناخت خودش و لذت بردن از زندگيش "
پ.ن جدي : چنانچه اين بحث با توجه به نظرات دوستان به سمت و سوي خوب كشيده بشه براي اولين بار جواب دوستان عزيز رو در بخش كامنتدوني ميدم.
تا بعد...